X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal

خاطرات کوذکی 3
خاطرات کوذکی 3

 

به نام خدا

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی دوستای گلم

بعد از اون دوخاطره ای که پارسال ماه 11 و 12 گفتم حدود یه سالی میشه که دیگه خاطره نگفتم

امروز باز دلم هوای گذشته رو کرد و پیش خودم گفتم  بذار یه بازنویس از خاطراتم برا بچه ها بنویسم

اگه خاطراتم باب مزاج بعضی از دوستان نیست ب بزرگواری خودشان منو ببخشن،چون خودم کوچیکم خاطراتمم اندازه خودمن

در ضمن من سوادم زیاد نی تو نوشطنم اگه غلت املایی افتادم بازم ببخشید ب بزرگواریتون.

میخوام از صمیمی ترین دوستم و قدیمی ترین دوستم که از بچگی باهم بزرگ شدیم خاطره براتون بگم،بیشترین خاطرات بچگی من با این شخص بوده که تمام ایام غم و شادی باهم بودیم و کلی باهم حال میکردیم

حسین دوستم از کلاس اول با من بوده با حسین تمام لحظاتم پره خنده و تیارط بوده،کلاس اول ابتدایی ک بودیم حسین پیش یه پسره  چند سال بزرگتر از خودش تو میز اخر میشست،اون پسره هم خیلی ادم عصبی و خشنی بود اکثر موقع ها با مشت میزد تو سره حسین،الان الانه حسین میگه تمام کوتاهی و خنگی من تقصیر اون بوده از بس زد تو سرم،حسین بچه بود خیلی بچه مثبت و فوتبالی بود.فکر کنم دیگه کفایت کنه از وصف توصیفات  حسین بریم سراغ خاطرات خنده دار حسین

(خاطره اول»برادری):

من بعد بابای خدابیامرزم میرفتم کشاورزی و آبیاری باغ مون و اکثر موقع ها هم حسین  

 

همراهم بود،تو این مسیر رفت و   

 

برگشت چقد باهم میگفتیم و میخندیدم،با اینکه فقیر بودیم از نظر مالی، ولی 


دلمون خیلی باصفا بود و شاد بودیم همیشه،هر وقت من با حسین هستم همه غصه هام 


فراموشم میشه اخه با حسین کپیه  لرروهاردی میشیم کارمون کلن مخسرس،یه روز تو  

 

مسیر باغ که بودیم وقتی به  باغمون رسیدیم  

(قابل توجه دوستان منحرف،من و دوستم اهل هیچ غل و غش ی نبودیم،یه وقت پیش 

 

 خودتون فکرای 


بد نکنید،گفتم که نگی ندونست چی فکر کردیم)رفتیم استخر اب رو بازکردیم و باغ 


انگورمون رو اب دادیم تو فرصت پر شدن گودال های باغ من و حسین با هم چوب جنگی 


میکردیم،یه زمین تازه شخم زده بود کنار باغمون  من و حسین رفتیم تو زمین و با چوب 

 

 و کاراته ی هچل هفت و به قول   خودمون استادانه 


ب جونه هم افتادیم کاملن مشخص بود ک تو جو قرار داریم،تو همین اوقات جوگیری با  

 

هم 


یه عهد بستیم ،که برادر و پشت هم باشیم و نذاریم کسی ازین ب بعد بهمون زور بگه 


،دوستان گلم که شما باشید عهد ترکمنچای رو بستیم و با تمام اشتیاق رفتیم دوتا چوب 


خوش دست و جنگی از بین الوار های چوبی باغمون شکستیم و اوردیم برا دعوا با  

 

منافق،

دیگه ابیاری درخت ها و باغ تموم شد و برگشتیم روستا ،حسین گفت احسان بریم گلو  

 

بازی (تیله بازی)منم گفتم بریم،تو  

 

راه حسین چوبشو پرت کرد و من فقط چوب همراهم بود،یه چوب خوش دست و 


باحال،خلاصه وقتی رسیدیم  رفتیم قاطی بچه ها شدیم حسین استاد گلو بازی بود اما من 

 

 نه،یه پسره هم شد طرف مقابل  

  من که چند سال بزرگتر بود ،داخل بحث برد و باخت من و پسره بودیم که من میگفتم  

 

توخطا کردی اون میگفت نه تو  خطا کردی خلاصه،

حسین اومد تریپ لاتی برداشت و گفت:اهای بچه پروو با داداش من درست صحبت  

 

کن،خلاصه بحث پیچید به حسین و
 

 

دعوا بین ما و اون شروع شد، تو همین  وادیا بودیم که داداشم با مامانم از شهر اومدن 

 

 و  منو صدا کردن و با خودشون  بردن خونه،شاید
برای شما هم اتفاق افتاده باشه حسین یه نگاه معصومانه ای کرد بهم که عرش خدا هم 


بلرزه دراومد،منم که اصن حواسم دیگه ب دعوا نبود چوب رو پرت کردم و با داداشم اینا 


راهیه خونه شدم،عاقا که شمایید فردا حسین اومد مدرسه،عه وا،حسین دادا چی شده،چرا 


پای چشمت سیاهه،حسین گفت گوی نهور (گه نخور)(حسین کلن لری حرف میزد چه اون 

 

 موقع چه 


الانشم که تو کرج زندگی میکنه)خلاصه با کلی التماس جویای حالش شدم اونم شروع ب 


گفتن سرگذشت دیروزش کرد،گفت از خودت نامرد تر باز خودتی،اخه اشغال ما برادر 

 

 بودیم  مثلن،نامرد برادری  بدرک،من  از پشت تو دراومدم 


پس جوانمردیم بدرک،حداقل اون چوب رو جلوی من مینداختی نه اون،صد نفر بعد تو 

 

 تلاش 


کردن که فقط چوب از اون بگیرن که نکوشتتم،وقتی چوب رو گرفتم هزار نفر منه بدبختو 


از زیر دست و پای اون لنگ دراز جمع کرد،بعدش ب لری گفت،مه دیه گوی بورم وا 

 

 کسی 


براری کنم(من دیگه گه بخورم با کسی پیمان برادری ببندم)بعدش روبه من کرد و گفت  

 

من 


اینو نمیزارم ب کوله ببری منتظر باش ببین چه تلافی سرت در بیارم.این گذشت و روزها 


سپری شد و منم کلن اون قضیه رو فراموش کرده بودم،یه پسره بود ب اسم حسن،ازاون 

 

 بچه 


ها بود که صبح با شیر و جیگر گوسفند صبحانه میخورد و عصر با گوشتش شام  

 

میخورد،اخه 


مامان و باباش قصابمون بودن، و ازاون اوباشای روزگار بود برا خودش،حسن زیاد  

 

سربسر 


کسی نمیذاشت چون همه رو بچه میدونست و کاریشون نداشت،

حسین ی روز اومد پیش من و گفت احسان بیا حسن رو با خاک یکسانش کنیم که زیاد دم 

 

 پر ما نشه،منم گفتم اونکه کاری  

 

ب ما نداره مگه ازار داریم سربسرش بذاریم،حسین گفت نه اگه یه گوش مالی 


حسابی بش بدیم کلن دور مارو خط میکشه و از ما حساب میبره،خلاصه تا تونست تو 

 

 گوشم 


ورد خوند و خرم کرد،منم تحت قوای جو رفتم گیر دادم ب حسن،اون هی میگفت احسان 


بیخیال برو دنبال کارت ،منم میگفت عقشم کشیده تو رو کتک کاری کنم حرفیه...!،اون 


میگفت دنبال شری تو بچه،بشین سرجات ک ادمت میکنم ها،منم هی تنه بهش میزدم،از 


مدرسمون تا خونمون یک کیلومتری راه بود ماهم هروز این مسیر رو پیاده  

 

میومدیم،خلاصه 


هرکی دعوایی چیزی داشت طی این مسیر ب انجام میرسوندش،حسن تا نزدیکای  

 

خونمون  کاریم 


نداشت،ولی دیگه بهمش ریختم ،یه نانوایی اونطرف بودش نانوا لواشی ،کنار همون 

 

 نانوا 


دیگه گیر اساسی بهش دادم و ی سیلی زدم تو گوشش،اونم گرفتم ب چک و لگد،چشمام  

 

منتظر 


ب یاری سبز حسین بود اما افسوس،گفتم حسین بیا گفت وایسا برم لواشی نون  

 

بگیرم،رفت ی 

 
نون اورد و نشست بخوردن،هرچی میگفتم بیا اون میگفت بزار لواشم تموم بشه  

 

بعد،دیگه 


مثه ماست پهن زمین شدم که حسن ولم کرد و گفت تا تو باشی و گول حرف بقیه رو 

 

 نخوری،و 


رفت،دیدم حسین با تمام مرامش دستمو گرفت و از تو خاک ها جمع کرد و گفت احسان 

 

 جان 


این ب اون در.

خاطره برادری ب پیان رسید انشالله تو پست های بعدی از خاطره های دیگه خودم و حسین براتون میگم،البت اگه عمری باقی بمونه.امیدوارم که خاطره هام خستتون نکرده باشن.


برچسب ها :
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 1393/12/24 و در ساعت : 14:18 - نویسنده : e.yakhi
محبوب ترین مطالب
  • تصاویری از اوج بد حجابی در ایران - 1193
  • شعر لری با ترجمه فارسی در مورد قبرستان - 845
  • ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمی ﺗﺮﺳﻢ از فروغ فرخزاد - 626
  • داستان بنده تنبل و خداوند بخشنده مهربان - 425
  • مقاله تکان دهنده یک جوان یهودی درباره مسلمانان.. - 220
  • این عکس ناراحت کننده شما را هم غمگین خواهد کرد - 195
  • تصاویر باور نکردنی از کار یک شیرماده (عکس) - 155
  • خاطرات کودکی - 152
  • تنور دلتان گرم - 121
  • من به غیرت مردان سرزمینم ایمان دارم... - 101
  • نامه حضرت علی به فرزندش امام حسن(ع) - 87
  • باید از نو شروع کرد ... - 76
  • مادر - 74
  • اینجا ایران است.... - 71
  • خانه خدا کجاست؟؟ - 64
  • تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟؟؟؟ - 63
  • مردی یا نامردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - 58
  • مطالب جالب و زیبا و آموزنده و فلسفی - 54
  • مهربانترين برادر دنيا - 49
  • آیا خداوند , هرچیزی راکه وجود دارد , آفریده است؟ - 47
  • آخرین مطالب نوشته شده
  • Untitled
  • ادرس کانال کلبه یخی
  • روزگار
  • خنده ی تلخ
  • کلبه ی یخی
  • در وصف دوست
  • خره ما از کره گی دم نداشت
  • Untitled
  • شکرانه
  • شجاعت
  • Untitled
  • دریای خون
  • Untitled
  • ........
  • حجاب.....
  • مغرور نشو...
  • !!!!!!!!!
  • شعر لری با ترجمه فارسی در مورد قبرستان
  • ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم…
  • پدر...